تبليغاتX
ویروسی که من باشم

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

ارتعاش از اینجا

اگر نمی خواهید با من بخوانید

 (...)

 

آهاي ...

شكستن ديوار مي آيد از شانه هاي ابري كه باران ندارد

استخوان شما نباشد / همسايه در استخوان شمابود گلويي كه حرف ندارم

ديگر طاقتم براي ديگري تمام است و تا اول راهم نمي دهد كسي

اين خاك سبز نمي شود براي بهشت ديگري كه ممكن است ازجهنم در آيم

همين الانِ الان كه دارم از نصف نفسم جا مي گيرم بيا اين هم هوا !

من از تاريكي مغزم كه سر مي خورم تازه اول استخوان بود

با چراغ عابري كه راهم را بلدم اما نمي دانم چه وقتي دستم از اين قصه بيرون مي زد

كركره ها پايين مي كشند ولي هنوز اول بازار ي

رگ خورشيد را زدم اگر خوني مانده بيا به گردن من بگذار آقا !

بيرون مي آيم از صفي كه سايه كرده و الا به جان شما من

تا فرصت بعدي از لقمه اي كه بر نداشتم بيرون تر

كف ام دامن دريا را مي گيرد

حالا  يك ماهي 2 ماهي 3 ماهي و اين دريا دارد از ماهي مي ميرد

 

 صبر کن ببین که من از همین آب ها سَر می روم  

 

نوشته شده توسط محمد عرب خزائلی در 23:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم بهمن 1386

تراز اين روزها

(...)

پيش پای شما كه نباشد نرسيدم                        

عقب همین کوچه ها         

زير پايم راه رفتند

كليد را زدم خانه ام بر نگشت

فروغ را نديدم مثل شما چشمك بزند

توي كف پله چندم

وزنه ميزنم

تراز اين روزها را ورق زدم    ورق بر گشت

ببين اين ترازو فلج است

عابري كه ندارم

از اين ديوار سر بتراش

ديگر...................

 

 

نوشته شده توسط محمد عرب خزائلی در 21:9 |  لینک ثابت   •